كوتاه ولي عميق
روزی عزرائیل خدمت حضرت رسول رسید ، درو د و سلام فرستاد .حضرت رسول (ص)ازا و پرسید: ایا در هنگام قبض روح دلت بحال کسی سوخته است یانه؟ عزرائیل گفت: بله دوبار یکبار هنگامی که کشتی در دریا شکسته شده بود و زن بارداری بر چوبی تکیه کرده بود و فرزندش همان هنگام به دنیا امد با رنج و درد زیاد تلاش کرد و فرزندش را روی چوب قرار داد و نگران فرزندش بودکه دراین هنگام خدا فرمان داد تا جانش را بگیرم ، یکبار نیز برای شدّاد . زیرا شدّادعمری را صرف کرده بود و قصرمجللی با ثروتهای زیادی تهیه کره بود . روزی که کار به پایان رسید. وقتی با همراهانش جلوی قصر قرار گرفت پای راستش را از رکاب روی زمین گذاشت ودر حالی که هنوزپای چپش روی زمین نرسیده بود خدا فرمان قبض روحش را داد. دلم به حالش سوخت که بعداز این همه زحمت حق یک روز مهلت نیافت.دراین هنگام ملکی بر پیامبر (ص)وارد شد و به پیامبر گفت: خداوند بر تو درود و سلام فرستاد و فرموده که شدّاد همان طفل بود که من بدون مادر اورا بسیار مورد لطف قرار دادم و او فراموش کردو غفلت کرد


هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر