شنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۸۵

پسرک ما یک شب به آشپزخانه رفت و کاغذی را به مادرش که مشغول آشپزی بود، داد. مار دستهایش را خشک کرد و کاغذ را گرفت و دید روی آن نوشته شده است

برای چیدن چمنها 5دلار
برای تمیز کردن اتاقها 1دلار
برای رفتن به مغازه 50 سنت
برای نگهداری از بچه موقعی که رفته بودی خرید 25سنت
برای بردن آشغالها 1دلار
برای گرفتن کارت آفرین 2 دلار
برای تمیز کردن حیاط 2دلار
جمع 75/14دلار
جانم به شما بگوید که این مادر کاغذ را گرفت و در حالی که پسرک منتظر جواب ایستاده بود، خاطراتی از ذهنش گذشت . بعد قلمی برداشت و پشت کاغذ پسرک نوشت
نه ماهی که تو را در شکم حمل کردم بدون هزینه
تمام شبهایی که بالای سرت بیدار نشستم، از تو پرستاری و برایت دعا کردم بدون هزینه
تمام شبهایی را که با دلهره و اضطرابهایی که پیش رو داشتم گذراندیم، بدون هزینه
همه اینها را که جمع بزنی قیمت عشق من، بدون هزینه
خریدن اسباب بازی، غذا،لباس، و حتی پاک کردن دماغ تو بدون هزینه
و همه اینها را که جمع بزنی، قیمت عشق واقعی بدون هزینه
خوب رفقا، وقتی پسرک اینها را خواند خدا می داند چه اشکی ریخت صاف توی چشمان مادرش نگاه کرد و گفت :
-مامان ! تو را از ته دل دوست دارم
وقلمش را برداشت و با حروف درشت نوشت
" تمام هزینه ها به طور کامل پرداخت شد"

هیچ نظری موجود نیست: